تلاش برای دیوانه کردن دیگری
روانکاو هارولد سیرلز بررسی میکند که چگونه تلاشی عمدتاً ناهشیار و طولانیمدت در روابط نزدیک میتواند بهآرامی اعتماد فرد به ادراکهایش را بفرساید—و این چه چیزی دربارهٔ ذهن، خانواده و درمان آشکار میکند.
وقتی یک رابطه ذهن را میفرساید
در میان عوامل درهمتنیدهای که میتوانند در بروز آشفتگیهای روانی شدید نقش داشته باشند، روانکاو برجسته هارولد سیرلز به عاملی اشاره کرد که به باور او با نظمی چشمگیر ظاهر میشود: انسان ممکن است در بازههای طولانی از زمان، در معرض تلاشی عمدتاً ناهشیار قرار گیرد—تلاشی از سوی کسی که در پرورش او نقشی عمیق داشته—برای متزلزل کردن پیوند او با واقعیت.
سیرلز مراقب بود که مسئلهای پیچیده را به یک شعار ساده فرو نکاهد. به نوشتهٔ او ابلهانه است اگر بگوییم فرد صرفاً به این دلیل بیمار میشود که دیگری "او را دیوانه میکند". چنین فرمولی زندگی درونی خود فرد، پیچیدگی آن رابطهٔ خاص، پویاییهای کل خانواده و نیروهای اجتماعی بزرگتری را که خانواده تنها بخش کوچکی از آن است نادیده میگیرد—خانوادهای که اغلب خود در برابر شرایطی فراتر از توان کنترلش درمانده است. با این حال، به گفتهٔ او این تأثیر خاموش و فرساینده واقعی است و شایستهٔ فهمیدن.
آنچه پژوهشگران پیشین دیده بودند
سیرلز کاملاً تنها نبود. آریتی از چیزی سخن گفت که آن را روانپریشیهای "برونریزیشده" مینامید؛ حالتی که در آن برخی افراد موقعیتهایی میسازند که در دیگران فروپاشی ایجاد میکند، در حالی که خود ظاهراً سالم میمانند. گروه پژوهشی به سرپرستی جانسون گزارش کردند که در برخی خانوادهها، خصومت والد که از طریق فرزند ابراز میشود میتواند هم فرزند را به سوی بیماری براند و هم والد را از آن محافظت کند. هیل و باوئن، در کار با بیماران و خانوادههایشان، پیوندی همزیستانه و چنان تنگاتنگ را توصیف کردند که کودک به این باور میرسید: اگر من خوب شوم، مادرم فرو میپاشد.
شیوههای نامحسوس
سیرلز تأکید داشت که این الگوها بیشتر در زیر سطح آگاهی عمل میکنند—کسی آنها را سردستانه طراحی نمیکند. با این حال او چند شیوهٔ تکرارشونده را برشمرد که از طریق آنها یک فرد میتواند سلامت روان دیگری را بفرساید.
برانگیختن تعارض درونی. هر تعاملی که مکرراً بخشهای مختلف شخصیت فرد را در برابر هم قرار دهد گرایش به بیثباتسازی دارد. سیرلز این را با درمانگر بیتجربه یا ناهشیارانه سادیستی مقایسه میکند که با تعبیرهای زودرس، به جای تقویت دفاعهای بیمار، آنها را تضعیف میکند.
تحریک و ناکامی همزمان. والد ممکن است نسبت به فرزند اغواگر باشد اما عمل کردن بر اساس احساسات برانگیختهشده را برای او فاجعهبار سازد—و کودک را میان میل و گناه دوپاره کند. سیرلز بیماری را به یاد میآورد که خاطرهٔ خم شدن مادرش برای بوسیدن پدر را بازگو کرد؛ چهرهٔ پدر از انتظار شادمانه لبریز شد و مادر ناگهان راست ایستاد. پسر آن را چنان توصیف کرد که گویی خودش بارها همان طردشدگی را تجربه کرده بود.
رابطه در دو سطح نامرتبط بهطور همزمان. سیرلز نمونهای شخصی و گویا میآورد: بیماری که او را درگیر بحثی داغ و فلسفی-سیاسی میکرد و در همان حال، بی هیچ اشارهٔ کلامی، رفتاری آشکارا اغواگرانه داشت. چون او هرگز آن کانال دوم و غیرکلامی را تأیید نمیکرد، ادراک درست سیرلز از آن کمکم بهمثابهٔ "محصولی دیوانهوار" از تخیل خودش جلوه میکرد. به گفتهٔ او نکتهٔ اصلی همینجاست—وقتی واقعیتی حاضر است اما هرگز تأیید نمیشود، آدم به حواس خود شک میکند.
تغییرهای ناگهانی طول موج عاطفی. او مادری را توصیف میکند که در سیلی وقفهناپذیر از واژهها سخن میگفت و لحنش چنان غیرقابلپیشبینی نوسان داشت که سیرلز را لحظهای مبهوت کرد. مادری دیگر میتوانست از عبادتگاه با چهرهای سرشار از جذبه بازگردد و دو دقیقه بعد ظرفی را به سمت کودکی پرتاب کند. بیماری بیش از سه سال درمان لازم داشت تا از این باور دست بکشد که نه یک مادر، بلکه مادران بسیاری داشته است: "وقتی کلمهٔ 'مادر' را به کار میبرید، من رژهٔ زنانی را میبینم که هرکدام نمایندهٔ دیدگاهی متفاوتاند."
رشتهٔ مشترک: از دست دادن اعتماد به خود
هر یک از این الگوها بهتدریج اعتماد فرد را به واکنشهای عاطفی خودش و به ادراکش از واقعیت میفرساید. گروه جانسون کودکانی را توصیف کردند که خشم والد را حس میکردند اما والد آن را انکار میکرد—و اصرار داشت کودک هم آن را انکار کند. آنگاه کودک با انتخابی ناممکن روبهرو میشد: به حواس خود اعتماد کند و تماسش را با واقعیت حفظ نماید، یا به والد اعتماد کند، رابطهٔ حیاتی را نگه دارد اما ادراک خود را مخدوش سازد. تکرار چنین انکاری میتواند کودک را از توانایی آزمون واقعیت محروم کند.
سیرلز اشاره کرد که این پویاییها با حوزهای کاملاً متفاوت از زندگی بشری همطنیناند—تکنیکهای اجبار و "شستوشوی مغزی" که میرلو مطالعه کرده است. آنچه اینها را به هم پیوند میدهد، حمله به اعتماد فرد نسبت به ذهن خویش است.
چرا اهمیت دارد
هدف سیرلز سرزنش نیست، بلکه روشنگری است. فهم اینکه چگونه روابط میتوانند بهآرامی حس ما از واقعیت را بفرسایند، به درمانگران کمک میکند همین نیروها را در اتاق درمان بازشناسند—از جمله فشارهایی که بیمار و درمانگر میتوانند بر یکدیگر وارد کنند—و به همهٔ ما یادآوری میکند که ثبات درونیمان تا چه اندازه به دیدهشدن و تأییدشدن از سوی دیگران وابسته است.